گاه نوشته های یک نفر تين به نام تاها

 
شب رویایی من
نویسنده : تاها - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦
 

 

چراغ ها که روشنند , هیج چیز نور خود را ندارد
و بیچاره کرم های شب تابی که گم می شوند
ماه هم دیده نمی شود

در تکرار بی مکث زمان
و تکرار بی توقف ثانیه های وهم آلود
خورشید دیگر محلمان هم نمی گذارد

چگونه بگویم از اینجا نباید رفت؟
که از اینجا شب تکان نخورد؟

کنار این ایوان تاریک
 وقتی ماشین ها با سرعت می روند در مسیری واحد
آنگونه که خدایان اساطیر هم نمی رانند در آسمان هایمان
چه احساسی می توان داشت ؟
و من این دلهره ی مغشوش را به نظاره نشسته ام

خواب که می آید بر چشمان دختر کوچک روبرو
کنار پیاده رو
از میانمان می رود
تا جاودانه شود در رویای کودکانه اش
رفته بر باد

به نظاره ی شکست خورشید که بنشینی
لذت بخش است
آن وقت که پیروزی شب را هر شب جشن بگیری
شادمانی است
روی زمین تا آسمان
تا زمانی که دوباره خورشید کام از زمین گیرد
و بایستد از گردش , شب رویایی من

تاها


 
comment نظرات ()
 
 
این کابل لعنتی
نویسنده : تاها - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦
 
ینجا وقتی از پشت پنجره بیرون را میبینی و دیدن که چه بگویم احساس می کنی , فقط و فقط شیشه ای جدایت کرده و بس . توان باز کردنش را اگر نداشته باشی زندانی اتاقی و در حسرت منظره ی از دست رفته . و شاید اگر توانش را داشته باشی آن را باز کنی و دیگر حایلی میان نباشد . اگر آنقدر ها شانس

بیاوری که بالای برجی ساکن نباشی . بدون آن شیشه ی دو جداره ی بزرگ باز هم یک چیز دیگر میانت و منظره دلفریب تو قرار می گیرد . فاصله ی آسفالت داغ و سنگ های پیاده رو و طبقه ۱۵ . اینجا فاصله فقط جسارت است . اما باید در این جسارت بدانی داری حماقت می کنی یا شجاعت . این سوال برای هر کسی معنای بخصوصی داره و شاید برای تو معنایش این باشد که دوباره روی تخت دراز بکشی . بی آنکه سعی در بدست آوردن آن بیرون کنی . فقط نگاهش کنی و لذت ببری و حسرت که نداریش . و اگر کمی باهوش تر باشی درک این نکته که اگر آن جا بودی دیگر لذت دیدنش را بهره مند نمی شدی . پس بهتر است حسرت هم نخوری . آن نگهبانی که بیرون پنجره نگاهت می کند تنها وظیفه اش این است که نگذارد تو بر خلاف طبیعت عمل کنی . مسلما مرگ یا زندگی تو برای او هیچ اهمیتی ندارد . مردن یا زنده بودن تو هم هیچ اهمیتی در روند طبیعی ندارد .تنها او نمی گذارد که هم زنده باشی و هم مرده . یعنی در یک لحظه هم زنده و هم مرده . چون این یک تناقض است دیگر . تصور کن در حالی که مرده ای , یعنی جانی نداری . صحبت می کنی . خوب نمی شود که . کسی باید جلویش را بگیرد . و این نمی شود من هم از آن جنس نمی شود هاست که یعنی کاش می شد . جبر . حالا اسمش را می خواهی فرشته بگذاری یا نگهبان نمی دانم. فرشته ی نگهبان.فرض کن با دو بال زیبا و یک باتوم گنده . زیبا و زشت مخلوطی در هم است این نگهبان - فرشته ی ما. به هر حال این روند نیازی به نگهبان یا آن موجود بالدار زیبای مخلوط شده با آن ندارد. خودش نگهبان خودش است . فرشته هم یعنی نگهبان به معنایی . پس ببین این موجود خوشگل و زشت این بیرون که ایستاده خود زندگی است . یعنی یکجورایی آنقدر های پیچیده که نمی شود توضیحش داد. البته اگر دستانم را گرفته بودی می فهمیدی . فقط مشکل سر این زبان لعنتی است . می دانی وقتی این غربی های بوسه ی فرانسوی می کنند همدیگر را . یعنی وافعا مفاهیم زبانیشان را بدون ایجاد صوت مثل یک کابل منتقل می کنند ؟ یا فقط یک احساس است . و شاید فقط یک عادت قدیمی . اگر کمی با احساس باشیم رمانتیک . یا مثال خود خواهی کامل بشر . یا کمی ملایمتر . مگر خود خواهی بد است ؟ تنازع بقا است دیگر. به هر حال من این فرشته نگهبان را نمی توانم دوست داشته باشم یا دوستش نداشته باشم. مثل موجود بی تفاوتی است که مجبورت می کند که کاری را که می خواهد بکنی . چون از این زوری که بر تو استفاده می کند , ناراحتی , دوستش نداری و چون می بینی که از این اجباری که بر تو می راند خودش سود نمی برد دلت برایش می سوزد . برای همین است که می گویم این فرشته ی نگهبان , خودش جبر است و خودش طبیعت . و گرنه اگر یک فرشته بود حتما از این کارهای خوب ما احساس خوشحالی می کرد و تند و تند یاد داشت می کرد تا ببرد پهلوی خدا و جایزه مان را بگیرد و به ما بدهد . و اگر نگهبان بود حتما از اذیت کردنمان خوشحال می شد . می بینی که نه نگهبان است و نه فرشته . جبر است دیگر . حالا می خواهی روی تخت دراز بکشی و حسرت بخوری و لعن و نفرین کنی. این یعنی به نگهبان اهمیت دادی . یا لذت ببری و حسرت را هم نخوری و منظره را ببینی . یعنی نگبهان را محل نگذاشتی و فقط با این فرشته ی زیبا خوشی .اگر هم حسرت بخوری و لذت ببری یعنی فرشته را با نگهبان می خواهی . زیبایی فرشته را با بدی این نگهبان زشت می خواهی . واقعا حماقت نیست ؟ این فرشته اگر کمی خوش مشرب هم باشد دیگر خیلی عالی میشود. من فرشته را دوست دارم . حالا این شیشه دو جداره است چه اهمیتی دارد . فرشته ها که از هر چیزی می گذرند. آن نگهبان فقط بیرون پنجره ی من زندانی است. خودش هم بخواهد نمی تواند داخل شود. فرشته نیست که بتواند. نگهبان است .نگهبان را هم اگر محل نگذاری فراموش می شود . دیگر حتی نمی بینی اش. تازه عمرش هم کوتاه است . بر خلاف فرشته. . دیدی چه انتخاب شگفت انگیزی دارم ؟ منظره که از دست رفته .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : تاها - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦
 

می گما

اگه نوشتنت نیاد چیکار میکنی ؟


 
comment نظرات ()
 
 
ماه من
نویسنده : تاها - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

ماه من سپیده دم دلم گرفت

باز دلت به غمزه ای دلم  ربود و رفت

غمم گرفت

ماه من

من که راه و رسم عاشقی نخوانده ام

پیش تر

به انتظار هیچ کس نشسته ام  ,نمانده ام

پس ببخش اگر نگاه من به راه توست....

 

تاها


 
comment نظرات ()
 
 
هی مرد
نویسنده : تاها - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 
مرد باش نه مثله جوجه تیغی !!؟؟
نگو نفهمیدی

 
comment نظرات ()
 
 
نجوای غم انگيز
نویسنده : تاها - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥
 

وقتی خورشید را می آرایند 

تا فردا دوباره طلوعش 

همه را سحر کند 

می دانم که افسون نمی شوم 

مگر به تو


ابرها انبوهشان در آرامشی سحر آمیز شناورند 

دستهایت را در ابرها ببر 

محوخواهند شد 

شاید در سرزمینی دیگر

باز پیوند زده شوند 

به دستانم


تو هیچ وقت
 

آنقدر نزدیک نبودی که بتوانم ببینمت 

و هیچ وقت هم 

آن قدر دور نیستی که فراموشت کنم 

چه فاجعه ی غم ناکی است 

فاصله ی دور و نزدیک

دلدارم

تو همچنان خفته ای 

زبیای اسرار آمیز من 

زمانی که لب ها میلرزد 

وقت , وقت غرورانگیزی است

نجوای غم انگیزم را بشنو 

می دانم که نجات دهنده در بستر خوابیده است 

من به او نمی اندیشم 

و حتی زمانی که به ستارگان خیره ام 

به آنها هم


وقتی آخرین ستارگان مغرب هم غروب می کنند 

به انتظار اولین ستاره ی مشرق می مانم 

تو به طالع ستارگان باور داری 

من فقط به چشمانت

 


24 اسفند 85 

تاها 


 
comment نظرات ()
 
 
روز شوم درختکاری
نویسنده : تاها - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥
 

در اين شب سفيد که سفيدی اش چشم را می زند

و در پشت آخرين درختان به جا مانده از روز شوم درخت کاری

 که حائلی بود ميان من و دشت

 تنهايی عجيبی مرا فرا ميگيرد

انگار آخرين سلاح من , چشمانم نيز

 تسخير اين سفيدی وحشت زده شده اند

و اين طور است که من بی سلاح مانده ام در مقابل اين دنيای بی شرم

 

تاها

24 خرداد , 1385 خورشیدی 


 
comment نظرات ()
 
 
وسعت آبی ما
نویسنده : تاها - ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥
 

ایزای خوبم

راه طولانی است و مقصد نامعلوم , به مانند کشتی بزرگی هستیم که باد مسیرمان را مشخص می کند.با این حال می توانیم خوشحال باشیم که تمام اقیانوس , نامش عشق است, گستره ی آبی عین مقصد ماست.گاهی طوفانی و گاهی آرام . خشکی در کار نیست.

ایزای عزیزم

می توانی از تصور اینکه آدم ها ی به خیال خود باهوش سعی در تجهیز موتور کشتی شان دارند تا سریعتر به مقصد خیالیشان برسند, قهقهه سر دهی.بی شک از خنده ات خوشحال خواهم شد.

خودشان در حقیقت به سر می برند ولی برای رسیدن به آن مسابقه می گذارند. و این طور است که آن را از دست می دهند.

بیچاره ها نمی دانند مقصد و حقیقت همین جاست. روی همین آب.به وسعت همین اقیانوس.

می دانی که باید ساکن باشیم. اما می توانیم روی آب سفر کنیم.یادت باشد.فقط روی اقیانوسمان. دیگر باد مخالفی برایمان معنا ندارد.هر کجا برویم روی همین آب شناوریم. و از همه مهمتر در کنار هم.

ایزای عزیزم

چه کسی گفته باد راهنمای خوبی نیست؟


تاها
14 اسفند , 1385 خورشیدی

 
comment نظرات ()
 
 
winter
نویسنده : تاها - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٥
 

 

 

من آغاز بهاران که نمی پرهیزم
همه حیفم از پایان زمستان است

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
وبلاگ جدید
نویسنده : تاها - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥
 
این وبلاگ همچنان فعال است اما اینجا هم مینویسم

http://www.sadwhisper.com/blog

 
comment نظرات ()